اسمان هارابه دنبال توگرديده
درره خود خسته و بي تاب
ياسمن ها را به بوي عشق بوئيده
بال هاي خسته اش رادرتلاشي گرم
هرنسيم رهگذربامهربوسيده
((بازکن در...اوست
بازکن در...اوست))
اشک حسرت مي نشيندبرنگاه من
رنگ ظلمت مي دود در رنگ اه من
ليک من باخشم مي گويم:
بازهم رويا
ان هم اينسان تيره ودرهم
بايد ازداروي تلخ خواب
عاقبت برزخم بيداري نهم مرهم
مي فشارم پلک هاي خسته رابرهم
ليک برديوار سخت سينه ام باخشم
ناشناسي مشت مي کوبد
((بازکن در...اوست
بازکن در...اوست))
دامن از ان سرزمين دوربرچيده
ناشکيبا دشت ها رانورديده
روزها دراتش خورشيدرقصيده
نيمه شب هاچون گلي خاموش
درسکوت ساحل مهتاب روئيده
((بازکن در..اوست))
اسمان هارابه دنبال توگرديده
درره خود خسته و بي تاب
ياسمن ها را به بوي عشق بوئيده
بال هاي خسته اش رادرتلاشي گرم
هرنسيم رهگذربامهربوسيده
((بازکن در...اوست
بازکن در...اوست))
اشک حسرت مي نشيندبرنگاه من
رنگ ظلمت مي دود در رنگ اه من
ليک من باخشم مي گويم:
بازهم رويا
ان هم اينسان تيره ودرهم
بايد ازداروي تلخ خواب
عاقبت برزخم بيداري نهم مرهم
مي فشارم پلک هاي خسته رابرهم
شعری از فروغ فرخزاد
رهایی از قفس...ما را در سایت رهایی از قفس دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مرادی
بازدید: 234