سيندرلا آن روز صبح زود از خواب بيدار شد. صبحانه همهاهل خانه را داد. ظرف ها را شست و بعد شروع كرد به پاك كردن سبزي. براي ناهار غذارا آماده كرد. همه آمدند ناهار را خوردند. بعد سيندرلا آمد باز همه ظرف ها را شست.بعد همه خوابيدند. سيندرلا شروع كرد به رفت و روب خانه، با جارو و دستمال به جانخانه افتاد، بعد رخت ها را در ماشين انداخت و بعد آن ها را در ايوان پهن كرد. بعدهمه بيدار شدند و شام خواستند. سيندرلا شام آنها را داد و باز ظرف ها را شست.
آخر شب كه باز همه خوابيده بودند، او به نفس آرام بچهها و صداي خرناس هاي شوهرش در خواب گوش ميداد و در نور كم سوي اتاق پشتي مشغول اتوكردن لباس ها بود و در ذهنش داشت كار هاي روز بعد را مرور ميكرد... " بايدبراي دخترم ليمو بخرم. دخترم ليمو دوست دارد. براي آش رشته هم رشته لازم دارم. قندهم تمام شده، پس فردا مهمان بيايد قند نداريم...". بعد دنبال كاغذي گشت تاهمه اينها را رويش بنويسد. در كمد قديمي را باز كرد تا بدون سر و صدا، كاغذي پيداكند. ناگهان يك لنگه كفش كوچك بلوري از كمد بيرون افتاد.
سيندرلا كفش را برداشت. نگاهي به آن انداخت و غرق درخاطرات دور، لبخند زد. چيزي عوض نشده بود. گرچه از زمان ازدواج او با شاهزاده قصهها سال ها مي گذشت. اما او هميشه سيندرلا بود و بايد احساس خوشبختي مي كرد.
-" سيندرلا"...
صداي شوهرش در سكوت شب او را ترساند. كفش بلور ازدستش افتاد و هزار تكه شد و روي زمين از آن كفش بلور، تنها پودري سفيد و لزج به جا ماند. مثل آرد شيريني پزي اي كه برايپختن شيريني آن روز بچه هايش گذاشته بود.
رهایی از قفس...ما را در سایت رهایی از قفس دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مرادی
بازدید: 229