برق است این عمر باد است این عمر
سرتاسر عمر من و تو تنها دوروز است
یک روز هنگام تولد روز دگر هنگام مرگ
اما میان این دوروز زندگی کو؟
من در میان این دو روزی را ندیدم
لیکن اگر دیدی تو روز زندگی را
آن روز را با عشق وشیدائی به شب بر شب سحر کن
با او به هر جائی که دل خواهد سحر کن
یک روز طفلی
یک روز پیری
پس کو میان این و آن روز جوانی
در خود نظر کن من فاش گویم روز جوانی را ندیدم
گر تو جوانی را به شهر
عمر دیدی مارا خبر کن![]()

داستان زیر رو حتما بخونید![]()
مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.
آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان:یواش تر برو من می ترسم
مرد جوان:نه این جوری خیلی بهتره
زن جوان:خواهش می کنم من می ترسم
مرد جوان:خوب اما اول باید بگی که دوستم داری
زن جوان:دوستت دارم حالا میشه یواش تربری
مرد جوان:منو محکم بگیر
زن جوان:خوب حالا میشه یواش تر بری
مردجوان:باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری وروی سر خودت بذاری آخه
نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه ...
روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود:برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه
آفرید.
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد یکی از دو سرنشین زنده
ماند ودیگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود .
پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با تر فندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت
وخواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان خود او بشنود و خودش رفت تا او
زنده بماند .دمی می آید و بازدمی میرود.
اما زندگی غیر از این است وارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که
نفس آدمی را می برد.

عکس های کارتونی زیبا در ادامه مطلب
رهایی از قفس...
ما را در سایت رهایی از قفس دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: مرادی
بازدید: 218